میگن

 میگن عشق مثل بازی الاکلنگه هر کسی که عاشق تره خودشو

پایین نگه میداره تا عشقش از بالا بودن لذت ببره...

اما چقدر سخته یه روز به خودت بیای و ببینی روی یه

الاکلنگ چوبی تنهایی کسی که از تو بالا تر بوده دست

عشقتو گرفته و با خودش برده خیلی سخته سرتو بالا کنی

و ببینی عشقت با یار تازه اش روی ابرا قدم می زنن.

صداش می کنی ((آهای عشق من برگرد بیا بازم بازی کنیم

منتظرتم)) اما اون تو اون الاکلنگ چوبی رو فراموش

کرده.حالا عاشق کسیه که از تو بهتره.لبخند تلخه روی

لباتو می بینم وقتی به روزی فکر میکنی که برای اولین

بار دیدیش یا انتظارت وقتی برای یه مدت رفت و ازش بی

خبر بودی اما حالا همه چیز تموم شده تو موندی  و یه شهر

خاطره و یه الاکلنگ چوبی.چقدر سخته نتونی ازش دل بکنی

مدام سرت به سمت آسمون باشه و نگاش کنی با اینکه خیلی

تنهایی دلت نخواد از اون بالا بیفته پایین.چقدر سخته

نتونی از اون الاکلنگ چوبی دل بکنی آخه تنها یادگاری

که ازش داری یادته هر کاری می کردی تا لبخند بزنه

اما نمی خندید ولی حالا برای عشق تازه اش می خنده

چقدر خنده هاش قشنگه با خودت میگی کاش می تونستم

صدای خنده هاشو بشنوم یه چیزی رو از اون بالا پرت کرد

به طرفت صدای شکستن اومد حس عجیبی داری میبینی قلب

شیشه ای خودته که بهش یادگاری دادی تکه هاشو کنار هم

میذاری جای پاهاش روی دلت مونده با بغض میگی لا اقل

یه یادگاری ازش دارم.


خسته از انتظار

نه دیگر محال است تو را از دست بدهم ، قید همه را به خاطر تو میزنم

قلبم را تا ابد به تو میدهم ، تو تنها مال منی ، این را به همه نشان میدهم!

مگر میشود بی تو بود ، آنگاه که تویی تنها بهانه برای بودنم!

وقتی که بودنم بسته به بودن تو است ، این لحظه هم منتظر

آمدن تو است ، لحظه ای که بوی عطر تو می آید از آنجایی که میبینمت

تا آنجایی که به انتظارت نشسته امچیزی دیگر نمانده تا رسیدن به آرزوها

 ، تا رسیدن به تویی که همیشه آرزوی زندگی ام بوده ای

هر که می آید به سراغم ، سراغ تو را از آن میگیرم ، هر که

      مرا نگاه میکند با نگاهم به دنبال تو میگردم و من چگونه به دیگران بگویم                     

عاشق کسی دیگرم،تنها دلیل زنده بودنم کسی است که همیشه بهانه ایست برای

دلخوشیهام ،خیالت راحت از اینکه هیچگاه تنهایت نمیگذارم ،

        دلهره ای نداشته باش  از اینکه اینجا تو را جا بگذارم ،                                

  که غیر از این خودم جا میمانم و دنیا تمام میشود،همه اینها تبدیل به یک قصه ی

    بی فرجام میشود!ای تو که با نگاهت میتابی بر من و قلبم جوانه میزند،و آن لحظه ،

حرفهای عاشقانه میزند ، و این من و این احساسات من

برای تویی که همیشه میمانی در دلم ! نه دیگرمحال است

     تورااز یاد ببرم،همه رافراموش میکنم وتورابا خود میبرم،تا هم خودتوهم یادت

    همیشه با من باشند، تا اگر لحظه ای در کنارم نبودی با یادت زنده باشمای تو که

  بااحساساتم دیوانه میشوی، تو هم اینجاست که هم احساس با من میشوی

  و آخر هم دلت با دلم و خودت با خودم  همه با هم یکی میشویم!