تو هم هستی

"اگر مي دانستم اين آخرين دقايقي است که تو را مي‌بينم،

به تو مي گفتم « دوستت دارم » و نمي پنداشتم تو خود اين را مي‌داني."


آری...لحظه ای درنگ، شاید حرفی را در دل من زندانی کند و شکی را در دل تو... ولی این شک

فقط در دل تو نیست... این عذاب در دل من نیز هست که آیا به اون فهماندم که چقدر دوستش دارم؟

مرغ روح من در قفسی که برایم ساختی زندانیست... دلیلی برای به بند کشیدن جان در تن نداشتم...

تو دلیلم شدی... جان را به تنم بند کردی... حال خودت میروی! پر نمیکشی که منم پر بکشم...

میروی و گوشه ای آن سوتر ، آرام ، این لحظات را از پس هم به پایان میبری...

ولی من اینجا ، لحظاتم ، ثانیه هایم هر کدام به طول یک قرن میگذرد...

نمیدانی چرا؟ چرا... خوب میدانی...!!

من برایت میخوانم:

نه غم عشق تو را پایان نیست/ نه بر این حسرت دل، درمان نیست/

میرود فصل پی فصل ولی/ انتظار همه شب آمدنت آسان نیست/

تو میخندی... تلخی لبخندت را حس میکنم... لبخندت، هر چقدر که تلخ و تحقیر آمیز هم که باشد،

شیرین است...

و من باز هم میخوانم: کاش میدانستی، نه نمی دانستی درد هر روز به رویای تو جان دادن چیست!؟

کاش میدانستی، نه نمیدانستی، تلخ آهنگ صدایم از چیست!!؟؟

و تو سر تکان میدهی و بی توجه به بیکرانه ها مینگری... آری زیباست... راست میگویی...

جان دادن من ارزشی ندارد. تلخ و شیرینی از صدایم بر نمی آید. حق با توست! پس بهتر است ندانی.

و باز هم برایت زمزمه میکنم:

تک درختم به تب سرد خزان خواهد مرد/ آخرین برگ مرا باد به همراه خودش خواهد برد/

عاقبت روزی سرد، شاید از رنگ غرور/ خسته، بر بستر خاکم گذرت خواهد بود/

و درنگی شاید ؛ باد در گوش تو آهسته مرا میخواند/ که غریبانه و سرد، بر دلش حسرت دیدار تو رفــــتـــــــــ....

آری... می بینم... پر میکشم... میبینم... این اشک های توست که بر گونه هایت میلغزد... پر میکشم...

تو هستی... آری... تو هم هستی...



سلام دوستان یکی از عزیزان خواسته برای عشقش تولد بگیره و غافل گیرش کنه 

این ادرس وبشه بهش سر بزنید

http://tavalodevahidam.blogfa.com/